كاش ميشد اقلا گريش بگيره اروم شه،اخرين باري كه سرريز شد همش يه قطره بود،اين يك خبر خطرناك از عميق شدن روحشه،شايدم از قوي شدنش باشه،سردش بود نشست كنار بخاري،زيادشم كرد يكمي با همون وسواس هميشگي،بعدش ازين كه فقط نصف بدنش داشت ميسوخت دوست داشت با مشت بكوبه تو صورت بخاري،بازم بيخيالش شد،چندروزه تمرينم نكرده حتي،فردا قول ميدم ببرمش پارك جلوي خونه طناب بزنه.امروز به مرگ فكر كرد اولش ترسيد،بعدش واسش گنگ شد،كاش ميشد بره حرم،خيلي به دلش افتاده بود اين چندروز،ولي خيلي خستس،خيلي
راستش خودمو ميگم،بدجور عصبانيم،اههههه
گور باباش
بالاخره ميشه نوبت ما
برچسب:
نویسنده: الینا صادقی