اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «در نزدیکی پایان!» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
فصل تابستون فصل بیکاریه!
این بار این فصلو اصلن دوست ندارم، به شدت گرمه، بیکارم، بلاتکلیفم. معلوم نیست کدوم شهر باید راهی بشم برای خوندن ارشد. راستی اینم بگم که خوندم و رتبه ی دو رقمی کشور شدم تو گرایشی که دوست داشتم، اونم همزمان با خوندن ترمای 7 و 8 مقطع کارشناسی، کاری که خیلیا میگفتن اصلن شدنی نیست ولی شد! هرچند اونی که میخواستم نشد ولی هی بد نی...
شاید دوباره با چالش های شگفت انگیز مالی روبرو بشم! بخوام شهریه بدم باید حواسم جمع باشه حسابی قوی بشم، کاریو بکنم که خیلیا آرزوشونه. به چیزایی برسم که خیلیا باید خوابشو ببینن!
من کاراییو کردم که هیچکی حاضر به انجامش نبوده، پس به جاهایی خواهم رسید که هیچکی نخواهد رسید.
فقط خدایا خودت کمک کن این پایان نامم ختم به خیر بشه و با یک نمره ی خوب تموم بشه برم پی کارم. الکی نگرانشم...
من کاری کردم که خیلیا باورشون بشه میتونن، خیلیا نیاز به تغییرو حس کنن، خیلیا بخوان که بهتر بشن...
بازم همینکارو خواهم کرد. فقط یکم نیاز به استراحت دارم. اما دفعه ی بعد بزرگتر، با شکوهتر و فراگیرتر این کارو خواهم کرد.
تمام سعیمو میکنم نقشم تو این دنیا درست باشه جای درست باشم و کار درستو توی زمان درستش انجام بدم.
امروز تولد مریمم هستش، براش یک فلاورباکس گنده خریدم با دوتا کتاب و یک کارت پستال خرس که روش به انگلیسی نوشته بود تولدت مبارک :) میدونم تو آیندم هیچ جایگاهی نداره و باید کم کم باهاش خداحافظی کنم، اما چیکار کنم دلم نمیاد، مثل یک چیز بدی هستش که بهش اعتیاد پیدا کردم و دوسش دارم، دوسش دارم چون منو نمیخواد، برام یک نوع چالش میشه، میدونم خیلی بده ولی حس میکنم از لحظه ای که بخوادم دیگه برام جذابیتی نداره، البته که بارها بوده خواسته ولی من نخواستم بهم نزدیک تر بشه چون اینطوری بازیمون تموم میشده. شایدم بقول آبجیم من خیلی خودمو دست پایین میگیرم و با بدبینی به احساساتم نگاه میکنم، شاید باید بیشتر به نیازهام احترام بذارم و دنیارو طور دیگه ای ببینم، نه طوری که صرفا بهمون یاد دادن. شاید باید بتونم با عذاب وجدانم بهتر کنار بیام تو بتونم پیشرفت کنم.
دیگه ی حوصله ی نوشتن ندارم، فقط میدونم ان شالله دوماه دیگه یک زندگی کاملا متفاوت و جدیدی رو شروع خواهم کرد که امیدوارم با بهترین اتفاقات عجین باشه. خدایا شکرت.
برچسب:
نویسنده: الینا صادقی